تبليغاتX
چمدان آجری


چمدان آجری

هر چقدر به خودمان زنگ می زنیم اشغال است. ما با که حرف میزنیم؟

فرسودگي

 

فرسودگي براي من يعني

خش خش سمعك كهنه

وسط عشق بازي

و رها كردن زود هنگامت


رسول ادهمي

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1391ساعت 0:15 توسط رسول ادهمی| |

جايي ميان ابرها

 

من از شما زن ها خوشم مي آيد

بي هيچ كم  و بيشتري

دوست دارم به اندازه ي تك تك تان

 قلب شوم

 آهسته و نرم

گوشه اي دنج  بيفتم

طوري كه خيالات مرا بردارد  

و حواسم پرت شود

يك امروز را

خدايي نكنم

 

رسول ادهمي

نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1391ساعت 11:0 توسط رسول ادهمی| |

شب تلخي ست

حالم اصلا خوب نيست
شب تلخ و بي فروغي ست امشب
ذهنم انگار گل آلود شده
... رنگ سهراب پريده
نه كتاب مي چسبد
نه صداي فرهاد
شب شيريني نيست
امشب حتي شاملو
شعر بد مي گويد
عمر سيگار كم است
حالم اصلا خوب نيست

رسول ادهمي

نوشته شده در جمعه پانزدهم اردیبهشت 1391ساعت 13:42 توسط رسول ادهمی| |


دانلود مستقيم كتاب پيرخواهر

لينك :

http://uplod.ir/vdwmq5esbu74/_________________.pdf.htm

نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1391ساعت 0:35 توسط رسول ادهمی| |

ذهنم بدون تو زود پير مي شود

 

داشتم به نداشتنت فكر مي كردم

مغزم مچاله تر  شد

 

رسول ادهمي

نوشته شده در دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1391ساعت 12:13 توسط رسول ادهمی| |

كاش پدر كمي قدم بر مي داشت

 

هنوز جوراب پدر

مچاله گوشه اي افتاده

ساعت سنگينش

روي طاقچه مايوس

گردش كُند زمان را

مي گريد

پيراهن راه راهش

روي دستگيره ي در

نوميد به كفش هاي نرفته مي انديشد

به قدم هايي كه استخوان هايش را خواب برده

آه

يادش به خير

اين كفش ها

يك روز

 پاي پدرم را مي زد


رسول ادهمي

نوشته شده در پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1391ساعت 11:18 توسط رسول ادهمی| |

كابوس ناف 

 

آواي غريب و تلخ كدام يك از اين كابوس ها

دلشوره مي شود

كه هر شب خواب درد مي بينم و

با درد بر مي خيزم؟

زير پوستم از نبض كدام يك مي لرزد

كه خيس مي شوم

اندازه ي اشك

به راستي

اين كلاف هاي سردرگم...

اين ناف پاره هاي فرو رفته در اندامم...

رقص جنين است ...

يا جنون؟

 

رسول ادهمي

نوشته شده در شنبه دوم اردیبهشت 1391ساعت 16:12 توسط رسول ادهمی| |

 تو نباشی درد است

ندارمت

حتی میان خرده رویاهایم

درد این جاست

درست همین جا

که ترکیب صورتت را فراموش کردم

و معیار زیبایی

هر کسی غیر از توست

رسول ادهمی

نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم فروردین 1391ساعت 11:7 توسط رسول ادهمی| |

چه تبدار تنی داری تو

آتش از سر و روی لبهایت
بوسه می آویزد
من در احساس تو آرام شکل می گیرم
و تو مانند همیشه با چارقد گیسویت
پلک زیبای خدا را می بندی
تا تمام ِطول این آغوش را
بی هیچ کلامی
به هم خیره شویم

رسول ادهمی

نوشته شده در یکشنبه سیزدهم فروردین 1391ساعت 2:31 توسط رسول ادهمی| |

واسطه


اين بار سنجاق قفلي

واسطه شد

تا از هم جدا نشوند


از كتاب پير خواهر /رسول ادهمي

نوشته شده در جمعه یازدهم فروردین 1391ساعت 9:48 توسط رسول ادهمی| |

مطالب من رو مي تونيد در اين صفحه هم بخونيد .سپاس از تك تك شما دوستان عزيز

www.facebook.com/rasoul.adhami

نوشته شده در شنبه پنجم فروردین 1391ساعت 22:22 توسط رسول ادهمی| |

( يكي از شعر هام كه بي نام همه جا پيچيد .يا دزديده شد و يا به اسم شعراي ديگه خورد .به هر ترتيب دردناك و غير قابل بخششه)

خوشبختي

خدايا شكرت ما ديگر فقير نيستيم
ديروز پزشك آبادي گفت
چشم هاي پدرم
پر از آب مرواريد است

رسول ادهمي

نوشته شده در شنبه پنجم فروردین 1391ساعت 14:15 توسط رسول ادهمی| |

برگردي

يك روز

قصه ي گم شدنت را

منتشر خواهم كرد

و هر روز هر هزار جلدش را

ورق خواهم زد

به اميد اين كه در صفحه ي پاياني ِ يك كدامشان

برگردي


رسول ادهمي

نوشته شده در چهارشنبه دوم فروردین 1391ساعت 10:27 توسط رسول ادهمی| |

 خدایا تو سال جدید بیشتر از این ها هوای مادرمون ایران خانوم

رو داشته باش .جایی که مترسک باشه کلاغ هم هست .

بذار این مزرعه روی پای سبزه هاش جون بگیره .

نه رو دست و پای خشکیده ی چوب .

نذار این دفعه ، بازم روسیاه عمو نوروز بشیم .

خنده مون دروغ باشه گریه مون دروغ باشه .

امید به خوشی تک تک شما رفقای نازنین و دوست داشتنی

نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم اسفند 1390ساعت 23:27 توسط رسول ادهمی| |

 سنگ نباش

 

 اشاره كن به بودنم

چند مرتبه

 مرا مدام تكرار كن

اين كه دوستم مي داري را

بگو

 به زبان بياور

من از سكوت خانه فرار كردم

سنگ نباش كمي برايم

حرف بزن


رسول ادهمي

نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم اسفند 1390ساعت 1:9 توسط رسول ادهمی| |

بلند شو آرايش كن

بلند شو آرايش كن

دلم براي سرمه ات تنگ شده

براي رنگ تازه ي گيسويت

براي همان رقص ساده و نگاه آرام كه مي اندازي

... با تو ام

بلند شو دير شده

بايد برويم و زود برگرديم

دلم براي آمدن از مهماني تنگ شده

وقتي كه خسته روي تخت مي افتي

و حواست نيست كه زيبا شده اي

رسول ادهمي
نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم اسفند 1390ساعت 1:37 توسط رسول ادهمی| |

مدام تمبر مي خريم

يك بار سر ِ تعويض پلاك
نامه اي را كه براي تو نوشتم
زن همسايه گشود
بر خلاف بي مهري ِ تو
آنقدر تنها بود كه جوابم را داد
اكنون بعد عمري كه در آغوش من است فهميدم
فرقي نمي كند عشق كجا رخ بدهد
گاهي مي شود براي دوست داشتن
اندازه ي يك خانه عقب برگرديم


رسول ادهمي

نوشته شده در دوشنبه هشتم اسفند 1390ساعت 15:47 توسط رسول ادهمی| |

سون


کیسه ای در دست گرفته بود و

بی اختیار اشک  می ریخت

شبیه قطره های سِرُم

سون

خیس ِ روزهایی

که دست و پا گیر شود

هزار مرتبه

راهرو را طی می کرد


رسول ادهمی

نوشته شده در شنبه بیست و نهم بهمن 1390ساعت 12:19 توسط رسول ادهمی| |

؟


از پدر پرسيدم

بابا! آدم از يك سوراخ چند بار گزيده مي شود؟

بابا  نيم نگاهي به من و خواهر و آن...

 دو قلوي تازه وارد انداخت


رسول ادهمی

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم بهمن 1390ساعت 15:30 توسط رسول ادهمی| |

گفتمان

چون عرضي نيست

 مدام طول مي دهيم

 

رسول ادهمي

نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم بهمن 1390ساعت 11:22 توسط رسول ادهمی| |

لحن اندام تو را مي فهمم

لباسي را كه در آورده اي نپوش

ديگر از پوستت حرف نزن

اين برآمدگي ها

خودشان از پس دلتنگي ِ تو بر مي آيند

و كلام آزادي را

با لحن هميشه معصومانه ات

به حرف مي آورند

آن روز تو با چشم هايي كه به ذهنت خيره مي شوند

شعر شعور سر خواهي داد

چادرت را دور خواهي ريخت

وعيار زيبايي تو قلب خواهد بود

رسول ادهمي

نوشته شده در سه شنبه چهارم بهمن 1390ساعت 10:15 توسط رسول ادهمی| |

اشتباهي كه خدا را آزرد

 

درست لحظه هايي كه زمين مي لرزيد

مادري نابينا

 زير بار صدم ثانيه ها

جاي كودك نيم سالش

 بالشي را در آغوش كشيد


رسول ادهمي

نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم دی 1390ساعت 0:0 توسط رسول ادهمی| |

از پشت عينكي كه ار نفس افتاده

 

نزديك شد

 قطره اشكي ريخت

و آرام  صدا زد

پسرم تو جواني

چرا اينقدر شكسته شدي بابا جان؟

صورتش را بوسيدم

آه كشيدم

گفتم

بابا عزيز

من خوبم

 باز زمين افتادي

شيشه هاي عينكت ترك برداشته


رسول ادهمي

نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم دی 1390ساعت 23:47 توسط رسول ادهمی| |

اين تو بودي كه مرا بدون من مي خواستي

 

با كنار رفتنت

 كنار آمده ام

 

رسول ادهمي

نوشته شده در جمعه شانزدهم دی 1390ساعت 12:10 توسط رسول ادهمی| |

با شعر


کاش به یک فاحشه دل می بستم

 وتنش را با شعر می شُستم


رسول ادهمی

نوشته شده در جمعه نهم دی 1390ساعت 23:17 توسط رسول ادهمی| |

خلوتم با ديوار

 

دلواپس تنهايي خويش؟

 نه نيستم

آهم از غربت روزيست كه تو مي آيي

روز تلخي كه تمام خلوتم با ديوار

 به هم مي ريزد

و تمام اشك هايم مي ميرند

لحظه هايي كه

به هم مي خنديم

بي آن كه دلي باز شود

آري تلخ است

روزي كه بودن  تو

رفته رفته شكل مي گيرد


رسول ادهمي

نوشته شده در یکشنبه چهارم دی 1390ساعت 10:32 توسط رسول ادهمی| |

عشقعلي

 

درست همان جايي كه محبوبه مي نشست

همان جايي كه چادرش مي افتاد

و گلوبندش را مي شد از نزديك ديد

همان جا كه سر بوسه ي اول

چشممان را بستيم

آري همان جا هستم

لابه لاي گنجه ي كفترها

پاي سيگارِ هميشه فروردينم

تك و  تنها

بي جان

به كسي كه نيست

زل زده ام

به خود خود محبوبه

محبوبه اي كه بعيد است

 خبردار شود

امشب

شب هفت عشقعلي دوزاري ست


رسول ادهمي

نوشته شده در پنجشنبه یکم دی 1390ساعت 14:25 توسط رسول ادهمی| |

انار

صد دانه ياقوت
دسته به دسته ...
انار هم به يكي قانع نبود

رسول ادهمي

نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم آذر 1390ساعت 17:49 توسط رسول ادهمی| |

مثل خيلي از زن ها

 

دلواپس حرف هاي نگفته ام

بيا بوسه را كنار بگذاريم

مي خواهم كمي اعتراف كنم

راستش را بخواهي

من داشتم

همين حالا

به زني فكر مي كردم  كه شبيه تو مرا مي بوسد

اما نه...

 مثل تو زيبا نيست

مثل خيلي از زن ها

او فقط  قسمتي ازاندامش

بي همتاست

مثل خيلي از زن ها

بي هيچ حرفي

هنر عشق بازي را مي فهمد

و تمام روز حرارت دارد

رسول ادهمي

نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم آذر 1390ساعت 11:18 توسط رسول ادهمی| |

سنگك

 

حكم  بينوا محبوبه

دختر مرحوم حاج يعقوب سنگكي

سنگسار بود

ظهر شنبه

همه ي اهل محل

سر نان و نمكي كه روزگاري حرمت داشت

وسط دايره ي آبادي

سنگكي زدند

رسول ادهمي

نوشته شده در پنجشنبه دهم آذر 1390ساعت 19:34 توسط رسول ادهمی| |


Design By : Night Skin